تبلیغات
خرابکاری های من - سه تفنگدار

خرابکاری های من

گاهی وقت ها “سکوت” بهترین حرف و “نبودن ” بهترین حضور است . . .

سه تفنگدار

قصه سه تفنگدار از یک مهر 1391 شروع شد. روزی که یه دختر تازه وارد به مدرسه رفت. دختری که خودشو برای یه جنگ اساسی با تکی که از بد روزگار قرار بود با هم همکلاس باشن آماده کرده بود . دختر به مدرسه رفت توسط دخترداییش به یکی از شاگردان کلاس به اسم فاطی (فاطمه) معرفی شد نگو که فاطی توسط تکی با این دختر بد افتاده بود .وقتی که اینا به همدیگه معرفی میشدن دختر قصه ما متوجه شده بود که فاطی باهاش سرد برخورد کرده با این که هیچ شناختی ازش نداشته



برین ادامه بقیه اونجا
فاطی و تکی از تابستون نقشه کشیده بودن که با این تازه وارد دوست نشن و بهش رو نده و این مطلب رو به کل کلاس هم گفته بودن و در کلاس هیشکی با تازه وارد نشست و برخواست نداشت جز ناهید و یک شاگرد تازه وارد دیگه
وقتی روز اول تموم شد دختر (ثمینه) به خونشون رفت و کلی بد و بیراه بار تکی کرد تازه وقتی سر صبح صف ایستاده بودن وقتی تکی اومد همه گفتن تکی اومد و رفتن پیشش و ثمین هم  پشت وایساده بود و هرچی بلد بود تو دلش بهش میگفت و تو هونه برای افراد خانه یه غول از تکی ساخته بود.
فاطی و تکی دوستای جون جونی همدیگه بودن و گویا هیچ کس و بین خودشون را نمیدادن ولی بعد از گذشت یه دو هفته ای وقتی که دیدن این تازه وارد اونقدرها هم که فکر میکردن خطرناک نیست بهش پیشنهاد دوستی دادن و اونم رو هوا زد چون قبل از اینا انتظار دوستی با اونا رو داشت و کم کم با هم طرح دوستی ریختن.
 ثمین چون تو دوره راهنمایی با تکی هم دوره بود خیلی راحت باهاش راه اومد و دوست شد و دشمنی هارو کنار گذاشتن ولی با فاطی اوونقدرا راحت نبود و باهاش رودروایستی داشت تا اینکه کم کم باهاش دوست شد و دید نه بابا این از تکی هم پایه تره ولی نمیخواست رو کنه
کی باورش میشه دوتا دشمن خونی روزی صمیمیترین ها بشن ولی شدن

این قصه دوستی سه تفنگدار بود که مدرسه این لقب رو به اونا داد و من افتخار میکنم که یکی از این تفنگدار ها هستم
امسال سال آخر ما سه تاس با یادآوری هر خاطره ای بغضم میگیره و گریه میکنم تو این روزا خیلی راحت با هر کلمه از جدایی تو مدرسه میزنم زیر گریه
هیچ وقت من ماجرای سه تا مون رو فراموس نمیکنم یعنی نمیتونم
شلوغی ما زبانزد همه بود و همه از دستمون کلافه بودن
و خودمون با این شلوغی ها حال میکزدیم ولی افسوس که زمان رو به تمامی است




[ جمعه 6 اردیبهشت 1392 ] [ 01:06 ب.ظ ] [ ثمیــن ] [ به نظر من.....() ]